سفارش ها بدون مشکل ثبت میشه و همه روزه به سراسر ایران ارسال داریم "روی ذره بین کادر پایین بزن و اسم کتاب مورد نظرتو جستجو کن " کد های پیگیری داخل کانال بله گذاشته میشه لینک کانال "بزنید همینجا"
کتاب کوری
۱٫۰۵۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۱٫۰۵۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

کتاب کوری به انگلیسی (Blindness) اثر ژوزه ساراماگو (Jose Saramago) ترجمۀ صدیقه اوشنی انتشارات یوشیتا 

معرفی کتاب کوری:

یک جامعۀ شهری مدرن و پیشرفته را در نظر بگیرید که ناگهان تمام ساختارهای زندگی جمعی آن از بین می­رود و همه به سرنوشتی ذلت­بار و رقت­انگیز دچار می­شوند. تمدنی که دارای بافت­های پیشرفته است و در طول قرن­ها، توسعه و تکامل یافته و با این حال، در تأمین نیازهای اولیۀ انسان هنگام بروز بحران درمانده است. انسان­های به­ظاهر متمدنی که وقتی مجبور می­شوند در آسایشگاه روانی کنار هم زندگی کنند، کم­کم خوی حیوانی خود را نشان می­دهند؛ از سوی دیگر، این کتاب، دولت­مردان و سیاست­مدارانی را به تصویر می­کشد که مدعی تأمین آسایش مردم هستند، درحالی‌که نسبت به سرنوشت آنها بی­تفاوت­اند. این رمان، استعاره­ای است از «عدم­توانایی دیدن»؛ به این معنی که وقتی ارزش­های زندگی از بین می­رود، کرامت انسانی روزبه­روز بیشتر مورد حمله قرار می­گیرد. وقتی جهل و نادانی در جامعه گسترش می­یابد، حتی معدود افراد روشنفکر هم، مانند افراد کوته­بین و ناآگاه رفتار می­کنند.

کوری را می­توان یک کتاب انتقادی نسبت به هنجارهای اجتماعی دنیای مدرن در نظر گرفت. نثر دشوار ساراماگو و ­استفاده نکردن از علائم نقطه­گذاری و پاراگراف­بندی­های معمول، نشان از سردرگمی و بی­هویتی افراد دارد و دنیای پیچیدۀ کورها را کورتر نشان می­دهد؛ درواقع، سبک نوشتاری او به ما کمک می­کند که سرگشتگی آدم­های رمان را بهتر درک کنیم. شخصیت­هایی که نام ندارند و فقط براساس شغل یا ویژگی­های ظاهری­شان در داستان شناخته می­شوند و این نشان از بی­هویتی آنها دارد. قطعاً این داستان فلسفی، شما را به­شدت تحت تأثیر قرار خواهد داد و مدت­ها فکرتان را مشغول خواهد کرد.

 

قسمت‌هایی از کتاب:

  • وجدان اخلاقی که خیلی از افراد بی­فکر آن را بیهوده خوانده­اند و بسیاری دیگر آن را رد کرده­اند، چیزی است که وجود دارد و همیشه وجود داشته است. چیزی نیست که فیلسوفان دوران چهارم آن را اختراع کرده باشند، آن هم زمانی که روح انسان، چیزی جز یک گزارۀ مبهم به شمار نمی­آمد. با گذشت زمان و تکامل اجتماعی و تبادل ژنتیکی، وجدان­مان را با سرخی خون و اشک چشم نشان می­دادیم و گویی این هم کافی نبود، چون چشمان­مان را به آینه­ای روبه درون تبدیل کردیم؛ درنتیجه آنچه را در دل داشتیم و سعی می­کردیم به زبان انکار کنیم، بدون قیدوشرط به ما نشان می­داد. ملاحظات کلی را هم باید به اینها اضافه کرد. شرایط خاصی که پشیمانی حاصل از ارتکاب برخی اعمال شیطانی را در نفوس ساده، اغلب به­عنوان ترس اجدادی قلمداد می­کند، و نتیجه این می­شود که آدم زبان­باز، بدون رحم و مروت، دوبرابر آنچه استحقاقش را دارد، مجازات می­شود.

  • اولین مرد کور اعتراض کرد که زنش به این ننگ تن نمی­دهد و دلیلی ندارد به خاطر هر چیزی خودش را در اختیار مردان غریبه قرار دهد، چون نه خودش تمایلی به این کار دارد و نه او اجازه می­دهد، شرافت قیمت ندارد و اگر قرار باشد هر روز به اینها امتیاز بدهند، دیگر زندگی معنای خود را از دست خواهد داد. دکتر از او پرسید، در این وضعیت فلاکت­بار که از گرسنگی جان­شان به لب رسیده، تا گردن در کثافت فرورفته­اند، شپش از سروکول­شان بالا می­رود و از دست ساس و کک در امان نیستند، دنبال کدام معنی می­گردد. من هم دلم نمی­خواهد زنم برود؛ اما چه کسی به خواستۀ ما اهمیت می­دهد، خودش اعلام آمادگی کرده و تصمیم گرفته برود، من غرور مردانه­ام را می­شناسم، این چیزی که ما غرور مردانه می­نامیم و اگر بعد از این همه خفت و خواری چیزی از آن باقی مانده باشد، می­دانم که به غیرتم برمی­خورد، همین الان هم غرورم جریحه­دار شده و گریزی نیست؛ اما اگر می­خواهیم زنده بمانیم، این تنها راه­حل موجود است. اولین مرد کور با خشونت گفت، هرکس طبق اصول اخلاقی خودش پیش می­رود، نظر من این است و قصد تغییر آن را هم ندارم. دختر عینکی گفت، بقیه نمی­دانند چند زن توی این بخش هستند، پس زنت را برای استفادۀ انحصاری خودت نگه دار، ما هم نان هردوی­تان را می­دهیم، خیلی دوست دارم بدانم آن موقع نظرت دربارۀ شرافت و مردانگی چیست و چطور آن غذا از گلویت پایین می­رود. اولین مرد کور جواب داد، موضوع این نیست، حرفش را نیمه­تمام گذاشت، درواقع اصلاً نمی­دانست موضوع چیست، چیزهایی هم که قبلاً گفته بود، چیزی بیش از عقاید مبهم نبود، عقایدی که به دنیای دیگری تعلق داشت، بدون شک، کاری که باید انجام می­داد این بود که دستش را به­سوی آسمان بلند کند و بر بخت و اقبالش لعنت بفرستد که باید خفت و خواری چنین شرمی را تحمل می­کرد و به خرج زن­های دیگران زنده می­ماند. البته اگر بخواهیم دقیق­تر بگوییم، به خرج زن دکتر، چون غیر از دختر عینکی که ازدواج نکرده و آزاد بود و از سبک زندگی­اش هم اطلاعات کافی در دست داریم، بقیه شوهر نداشتند و اگر هم داشتند، آنجا نبود. سکوتی که بعد از حرف ناتمام اولین مرد کور حکمفرما شد، انگار منتظر کسی بود که یک­بار برای همیشه آن را تمام کند، برای همین کسی که باید حرف می­زد، زبان گشود. او کسی نبود جز زن اولین مرد کور که با صدایی لرزان گفت، من با بقیه فرقی ندارم، هر کاری بقیه بکنند، من هم می­کنم. شوهرش حرف او را قطع کرد و گفت، تو کاری را می­کنی که من می­گویم، این­قدر به من دستور نده، این حرف­ها هیچ فایده­ای ندارد، تو هم مثل من کوری، این کار بی­شرمانه است، زن گفت، بسیار خب، به خودت بستگی دارد که بی­شرمانه رفتار کنی یا نه، از این به بعد غذا نمی­خوری، پاسخ بی­رحمانه­ای بود، آن هم برای زنی که تا امروز همواره مطیع شوهرش بود و به او احترام می­گذاشت.

  • ظاهراً ورود این همه آدم کور حداقل یک مزیت یا بهتر بگوییم، دو مزیت داشت. اولین مزیت، ماهیت روان­شناختی داشت، چون بین اینکه مدام منتظر ورود افراد جدید باشی و اینکه بدانی دیگر ظرفیت ساختمان پر است و قرار نیست کسی به جمع اضافه شود، فرق زیادی هست؛ اینکه بدانی از این به بعد می­توانی با هم­بندهای خودت روابط عمیق­تری برقرار کنی و بدون ایجاد مزاحمت از سوی تازه­واردان که مدام مجبورت می­کردند کانال­های ارتباطی را عوض کنی، به این زندگی یکنواخت ادامه بدهی. مزیت دوم، ماهیت عملی، مستقیم و اساسی داشت، چون مقامات خارج از آنجا، اعم از نظامی و غیرنظامی، فهمیده بودند تهیۀ غذا برای سی­چهل نفر آدم که کم­وبیش آرام و مطیع بودند و به علت کم بودن تعدادشان، اشتباهات گاه­وبیگاه و تأخیرهای مداوم در تحویل غذا را تحمل می­کردند، با مسئولیت ناگهانی و پیچیدۀ تهیۀ غذا برای دویست­وچهل نفر آدم با خلق­وخوهای متفاوت و مزاج و پیشینۀ متفاوت، بسیار فرق دارد. توجه داشته باشید، دویست­وچهل نفر آدم، گفتنش با زبان آسان است، حداقل بیست نفر هم بودند که تخت گیرشان نیامده بود و روی زمین می­خوابیدند. به­هرحال، باید قبول می­کردند که سیر کردن سی نفر آدم با جیرۀ ده نفر، مثل سیر کردن دویست­وشصت نفر با جیرۀ دویست­وچهل نفر نیست. تفاوت تقریباً نامحسوس است. این افزایش مسئولیت و شاید ترس از بروز هرگونه شورش و اغتشاش، باعث تغییر رویه از سوی مقامات شد و دستور دادند غذا به­موقع و به اندازۀ کافی توزیع شود.

  • اولین مرد کور فکر می­کرد بالاخره شک و تردیدش برطرف شده که ناگهان داخل پلکش سیاه شد، با خودش فکر کرد، خوابم برده است؛ اما نه، خواب نبود، هنوز صدای زن دکتر را می­شنید، پسرک لوچ سرفه کرد، بعد ترس و وحشت تمام وجودش را فراگرفت، فکر کرد کوری­اش به نوع دیگری تبدیل شده و از زندگی در کوری سفید به کوری سیاه رسیده است، از ترس بدنش به لرزه افتاد، زنش پرسید، چه شده، مرد بدون آنکه چشمانش را باز کند با لحن احمقانه­ای گفت، من کور هستم، انگار می­خواست خبر جدیدی بدهد، زن به­آرامی او را در آغوش گرفت و گفت، نگران نباش، همۀ ما کوریم، کاری هم از دست­مان برنمی­آید، من همه چیز را سیاه دیدم، فکر کردم خوابم برده؛ اما خواب نبودم، من بیدارم، باید بخوابی، فکرش را نکن و بخواب. مرد از این حرف آزرده شد، به­شدت احساس ناراحتی و اندوه می­کرد، آن­وقت زنش می­گفت باید بخوابی. عصبانی شده بود و می­خواست جواب تندی به زنش بدهد که ناگهان چشمانش را باز کرد و متوجه شد که می­بیند. او می­دید و فریاد زد، می­بینم. اولین فریادش را با لحنی ناباورانه سر داد؛ اما فریاد دوم و سوم و فریادهای بعدی دیگر جای شکی باقی نگذاشت، می­بینم، می­بینم، مثل دیوانه­ها زنش را در آغوش کشید، بعد به­طرف زن دکتر دوید و او را بغل کرد، اولین­بار بود که او را می­دید؛ اما می­شناخت، بعد هم دکتر، دختر عینکی و پیرمرد با چشم­بند سیاه، دیگر هیچ تردیدی وجود نداشت، پسرک لوچ را هم بغل کرد، زنش پشت سر او راه می­رفت، نمی­خواست او را رها کند، مرد هم مدام برمی­گشت و زنش را در آغوش می­گرفت، بعد رو کرد به دکتر و گفت، من می­بینم، می­بینم، آقای دکتر، او را با عنوان شغلی­اش صدا زد، کاری که مدت­ها بود انجام نمی­دادند، دکتر پرسید، واضح می­بینی، مثل قبل، هیچ اثری از سفیدی باقی نمانده، نه، اصلاً، حتی احساس می­کنم از قبل هم بهتر می­بینم و این چیز کمی نیست، چون من هرگز عینک نمی­زدم. بعد دکتر جسارت به خرج داد و حرفی را که همه می­خواستند بگویند به زبان آورد، احتمالاً به پایان این کوری نزدیک شده­ایم، ممکن است همۀ ما دوباره بینایی­مان را به دست آوریم، زن دکتر با شنیدن این حرف­ها زد زیر گریه، باید خوشحال می­شد؛ اما گریه می­کرد، چه عکس­العمل عجیبی، البته که خوشحال بود، فهمیدنش خیلی راحت است، او گریه می­کرد چون مقاومت روحی­اش درهم شکسته بود، به طفل تازه­متولدی می­مانست که این گریه، اولین صدای ناخودآگاه او بود.

 

کتاب کوری

مقدمه مترجم کتاب کوری

 

دربارۀ نویسنده، ژوزه ساراماگو:

ژوزه ساراماگو نویسنده و شاعر پرتغالی است. او یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم به شمار می‌رود و در سال 1998 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. وی به مسائل اجتماعی، سیاسی و انسانی توجه ویژه‌ای داشت و نقدهایی به نظام‌های سیاسی و اجتماعی ارائه می‌داد. موضوعاتی مانند هویت، وجود، مرگ و خداوند از جمله مباحث مورد علاقه او بودند.

آثار ساراماگو به زبان‌های مختلفی ترجمه شده و تأثیر زیادی بر ادبیات معاصر داشته است. او به عنوان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان پرتغال و ادبیات جهانی شناخته می‌شود.

ژوزه ساراماگو

ژوزه ساراماگو


دیدگاه کاربران

دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است